ml> ناشتا نوشته های یک معدۀ زخمی

ناشتا نوشته های یک معدۀ زخمی
قالب وبلاگ

 

قصه‌ی مردم شهر بی روزنامه

آن‌روز روزنامه به کندو نرسیده بود. هیچ روزنامه‌ای. اولین بار بود که این اتفاق می‌افتاد. حتی پیرترین‌ها هم روزی را که روزنامه‌ای به کندو نرسیده باشد، به خاطر نمی‌آوردند. آن‌روز بدترین روز مردم کندو بود و مردم در بی‌خبری آن را شب کردند. همه‌ی کندو تا صبح بیدار بودند و در خانه‌هایشان زیر کرسی لرزیده بودند. شاهکار دم صبح مست کرده بود و تا آبشار سیگار کشیده بود. تاریک روشنی صبح زیر آبشار، درست در همان جایی که قوطی‌های مردم شهر گیر می‌کنند و دور هم می‌چرخند، یک مرد افتاده بود که یک چشمش زیر فشار آب درآمده بود و دندان‌هایش شکسته بودند و شکمش باد کرده بود. تا شاهکار در آن برف و یخ خودش را برساند به کندو، آفتاب زده بود و باز هم روزنامه‌ای از شهر نرسیده بود. مردم کندو که هیچ‌وقت نمی‌توانستند دروغ‌های شاهکار را باور کنند، فقط به خاطر اتفاقات عجیب آن دو روز تا آبشار دویدند. مردم کندو با شش مرده در رودخانه روبرو شدند. که دوتایشان زن و یکی از آن‌ها بچه بود. استخوان‌های دست و پای بچه کج شده بود و پستان چپ یکی از زن‌ها از لباسش درآمده بود.

مردها سیگارهایشان را گیرانده بودند و لب آب نشسته بودند و زن‌ها به رودخانه‌ای نگاه می‌کردند که گاه قرمز می‌شد و گاهی سیاه. هیچ‌کس حرفی نزد و دومین روز بی‌روزنامگی کندو در سکوت گذشت.

آن شب مردم کندو برای نیامدن روزنامه تا صبح بلند بلند و بی اختیار گریه کردند و ماهی و شاهکار برای اولین بار توانستند با هم بخوابند. صبح روز سومی که روزنامه‌ای از شهر به سوی کندو نیامد، مردم کندو چشم‌هایشان را آماده کرده بودند که برای پیدا کردن علت فاجعه‌ی اخیر،‌ به شهر بفرستند. به جز پیرزن‌ها و بچه‌ها،‌ همه‌ی چشم‌ها به شهر فرستاده شدند. شاهکار و ماهی دختر چشم آبی نانوا که صبح دیرتر بیدار شده بودند هم در اجرای این تصمیم شرکت نداشتند.

چشم‌های کندو شده بودند شش پیرزن و چهارده بچه و ماهی و شاهکار. بعد از ظهر همان روز پیرزن‌ها سراغ صندوق‌هایشان رفتند و لباس‌های روز عروسیشان را درآوردند، صورتشان را بند انداختند و با ماتیک‌ و کرم‌های دخترها و عروس‌هایشان آرایش کردند، بافت نازک موهای سفیدشان را باز کردند و موهایشان را یک وری ریختند روی شانه‌هایشان یا با یک گیره بزرگ بستند بالای سرشان. کفش‌های پاشنه‌دار پوشیدند، اودکلن زدند و به خانه‌های هم رفتند.

بچه‌ها هم بعد از این که بزرگ‌های بدون چشمشان را به خانه بردند خوراکی‌های دکان میرزا را تمام کردند، تا شب گِل‌بازی کردند و بعد به خانه‌هایشان رفتند.

شاهکار یک لحظه از ماهی غافل نشد و تمام آن روز نتوانست از ماهی که تا دیروز فقط یک بار لب‌هایش را بوسیده بود و یک بار هم دستش را زیر لباس او برده بود جدا شود.

روز چهارم و پنجم و ششم هم گذشت. حالا گوش‌های مردم کندو هم‌ برای پیدا کردن حقیقت نیامدن روزنامه راهی شده بودند و وقتی آفتاب موطلایی از پشت کوه‌های قهوه‌ای هفتی هشتی برای بچه‌های کندو بالا می‌آمد،‌ پیرزن‌ها می‌زدند زیر آواز و مردم کر و کور شهر بیشتر در غصه فرو می‌رفتند. و برای هزارمین بار تیترهای آخرین روزنامه‌ای که از شهر رسیده بود را زیر و رو می‌کردند. چشم‌ها و گوش‌ها نیامده بودند و شهر نیاز به یک شهردار داشت که امور شهر و مردم کر و کور را سر و سامان بدهد. مردم کور و کر خودشان شاهکار را انتخاب کردند برای مدیریت مادام‌العمر همه‌ی کارهای کندو و میز و صندلی شهردار را هم در اختیارش گذاشتند و بعد راه رودخانه را گرفتند و عصازنان به سمت شهر رفتند. هنوز از رودخانه خون جاری بود و تل جنازه‌های پوسیده‌ای که زیر آبشار روی هم انباشته شده بودند، جلوی راه آب را گرفته بود. و رودخانه در مسیر همیشگی‌اش نبود و لنگ‌هایش را باز کرده بود و در همه دشت پایین کندو ولو شده بود. تقریباً نیمی از ‌مرد و زن‌های کور و کری که رفته بودند به جنازه‌های زیر آبشار پیوستند و بقیه هم بعضی با چشم‌هایشان، بعضی با گوش‌ها و بعضی با هر گوش‌ها و چشم‌هایشان به کندو برگشتند و به نیامدن روزنامه عادت کردند.

[ ۱۳٩۱/٢/٩ ] [ ٤:۳٤ ‎ب.ظ ] [ تهمینه رستمی ] [ نظرات () ]

گذری بر تهران دوست داشتنی سروش رهگذر

سروش رهگذر از پرنویس‌ترین کوتاه‌نویس‌های ادبیات داستانی معاصر است آن جا که در گوشه‌ای از تهران دوست‌داشتنی‌اش! خزیده در آپارتمان خود و فضای بیرون از خانه‌اش را روایت می‌کند. می‌خواهد از بومهن تا میدان آزادی باشد با همه مغازه‌ها و آدم‌ها و اتفاقات هرروزه‌اش یا متروی امام علی یا ایستگاه حر! گاهی هم بیرون از شهر مورد علاقه‌اش در گندمزاری نزدیک پل‌دختر... .

نکته اینجاست که نویسنده در تمام این موقعیت‌های مکانی و زمانی بستری می‌سازد که شخصیت‌های سردرگمش را رها کند بین جمعیت تا یخه تو را هم بکشد و بیندازد در مهلکه‌ای که هرقدر دست و پا بزنی به امنیت نرسی.

مجموعه داستان "تهران دوستت دارم" فستیوال طعم‌های تلخی‌است که هیچ‌کدامشان به هم شبیه نیستند، شاید اگر سهل‌‌اندیشی‌ات را به همراه داشته باشی بهتر باشد و اگرنه دچار خواهی شد واز شر عذاب وجدانی که این داستان‌ها به جانت می‌ریزند نتوانی به این زودی‌ها راحت شوی؛ چرا که با وجود پرداخت‌های مدرنی که در بیشتر داستان‌ها به چشم می خورد چه به لحاظ شکل و چه در درون‌مایه‌هایه و افکاری که مستقیم از مدرنیسم و جامعه مدرنیته سرچشمه می‌گیرد، داستان‌های این مجموعه تراژدی‌های تمام‌عیاری هستند که ارسطو از آن‌ها صحبت کرده؛ آن‌جا که قهرمانان که شخصیت‌هایی امروزی‌اند و نه سوار بر اسب و پای قلعه که در گیر و دار زندگی شهری دچار آشوب و بدبختی و گاهی مرگ می‌شوند تا خواننده احساس سبکی یا تزکیه(catarsis) کند. جوان مسخ شده‌ای در بیمارستان روانی، جوان دیگری درگیر صحنه یک تجاوز دسته جمعی، کارمند یک کلینیک ترک اعتیاد که خود معتاد است یا جوانکی آواره در تهران درگیر توهمات خود. این‌جاست که داستان‌های این مجموعه را باید به دو دسته تقسیم کرد:

جایی که از پشت ویترینی به جامعه ظاهر مدرن و البته شلوغ، عقب‌مانده، کثیف و درهم و برهم  از شهر گرفته تا خانواده می‌نگریم و با داستان هایی نه چندان قدرت‌مند به لحاظ فرم و زبان و تکنیک و پیرنگ روبروییم و در نیمه دیگر با داستان هایی روان‌شناسانه، پیچیده و عمیق توام با استخوان بندی قوی داستانی به هر لحاظ برمی‌خوریم؛ داستان "پروانه‌ها دروغ می‌گویند" با صحنه‌پردازی، دیالوگ‌ها،اسم‌ها نمادها، رعایت ضرب‌آهنگ روایتی و از همه مهم‌تر درون‌مایه در بین این داستان‌ها صدرنشین است و پس از آن داستان نه چندان پیچیده ولی خوش ساخت "نان برنجی".

 دایره واژگان قابل تحسین نویسنده، توجه بسیار زیاد به لحن‌ها و صداها، استفاده مناسب از لهجه‌ها و استفاده کاربردی از بازی‌های زبانی از نقطه های درخشان کتاب هستند.

از این هشت داستان که فارغ شوی (اگر مشکل بینایی و سردرد و دردسر خواندن کتاب الکترونیکی و اینترنت‌گردی‌ات اجازه بدهد و پشت سرهم بخوانی‌شان) ممکن است هنوز درگیر فضا‌ی داستان‌ها باشی و یادت برود از نویسنده‌ای یاد کنی که مانند خیلی‌های دیگر این‌روزها کتابش را به جای یک انتشاراتی شیک و معروف پایتختی به فضای مجازی می‌سپارد که از طرفی صورت اثرش را از تیغ تیز و بی‌پروای سانسور نجات دهد و از طرف دیگر هم‌گام با جمعیت روزافزون خواننده های کتاب‌های اینترنتی باشد.

 

                                                                                                                            تهمینه رستمی

 

تهران؛ دوستت دارم- سروش رهگذر- مجموعه داستان کوتاه- چاپ اول: اسفند 1390-شماره 40 نشر اکترونیک سایت عروض.

[ ۱۳٩۱/۱/٢٢ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ تهمینه رستمی ] [ نظرات () ]
          

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

نويسندگان
لینک دوستان
موضوعات وب
 
امکانات وب

ویراسباز: ویراستار رایگان فارسی